بدقولی

قرار بود مرتب بنویسم ، قرار بود دائم بنویسم ، قرار داشتم هفته ای یک مطلب دست کم داشته باشم.

ماههاست که چیزی ننوشتم و سراغ این دفترچه نیامدم .گرچه فکر میکنم اصلا کسی هم نبود که بخواند . اما در هر حال خودم که بودم.

بگذریم مشکلات زمانه باعث شد از حرم بیرون بیایم به خواست خودم . درواقع از یک روز تصمیم گرفتم دیگر نروم و بعدش ، نرفتم.

فضای کشیک و دوستانی که آنجا در آن روز خاص باهم بودیم خیلی عالی بود ، برعکس سایر کشیک ها که به شدت فضای پاچه خواری و ... در آنها حکم فرماست ، کشیک ما بسیار دوستانه بود.

البته مسولین خیلی بی مهری و گاه در موارد نه چندان کم بی ادبی و بی حرمتی می کردند و صد البته یکی از دلایل خروج بنده همین نوع برخوردهای زننده و زشت بود.

اما فی الحال یکی از دوستان نزدیکم در همان روز و در همان پست مشغول خدمت شده ، شاید فرصتی بشود فارغ از دغدغه ها و درگیری های زیادی که فرصت زندگی را کم می کندبرگردم و ناگفته های خودم را بنویسم و البته خاطرات دوستم را از دریچه چشم خودم برای کسانی که نمی آیند تا وبلاگ را بخوانند بنویسم.

به هر حال فعلا داستان من اینطور شده

توضیح : البته پدر فیس بوک هم بسوزه ، می ری فقط چک کنی ، دو ساعت و نیم از عمرت میسوزه

/ 1 نظر / 20 بازدید
فرنوش

قطعا کسی سر نمیزده... البته اگه من آدم نباشم[ناراحت]